قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1062

تاريخ الفي ( فارسى )

و اعتقاد مسلم آنكه آن مال به والان رسيده و از والان طلب آن نمود . والان گفت : من خبر ندارم و هيچ كس پيش من چيزى نياورده . مسلم متحيّر ماند . امّا هيچ چاره نداشت ، ليكن در هر مجلس از والان گله مىكرد و او را به بىديانتى نسبت مىداد . تا آنكه روزى آن مرد تغلبى در مجلس مسلم باهلى بود كه حكايات والان و صلاح و تقوى او در ميان آمد . مسلم از روى درد فى الحال شروع در مذّمت والان نمود و چندين معايب براى او اثبات كرد كه از جملهء آن انكار اين امانت بود . مرد تغلبى چون اين حكايت را شنيد و حقيقت حال را دانست از مجلس برخاست و نزد مسلم آمد و گفت : اگر تو تا به منزل من آيى من سرّ اين قضيّه بر تو ظاهر مىگردانم . مسلم چون به منزل آن مرد رفت خرجين را به مهر مسلم بيرون آورده پيش او نهاد و گفت : اين را مىشناسى ؟ پس حقيقت حال بر مسلم ظاهر شد و از مذمّت والان بسيار پشيمان و شرمنده گشت و از وى عذر خواست . اين والان عدىّ در صلاح و امانت و ديانت در آن زمان چنان مشهور بود كه شعراى عرب در اين باب از براى او قصايد گفته‌اند .